يحيى السهروردي ( شيخ اشراق )
51
مجموعه مصنفات شيخ اشراق
هميشه بر امكان بماندى . و امكان كه در وجود نيايد نقص است ، و چون عقول « 1 » از جملهء وجوه بفعلاند و فلك نيز هيچ درو بقوّت نيست الا اوضاع ، و در يك حال جمع نتوانست كردن « 2 » ، پس بر سبيل تعاقب « 3 » يك يك را بفعل مىآرد « 4 » ، كه كسى كه شخص چيزى را نگاه نتواند داشت بتعاقب اشخاص نوعش « 5 » را نگاه مىدارد . ( 58 ) و معشوق جملهء افلاك يك عقل نيست كه اگر يك عقل بودى « 6 » حركات همه مانندهء يكديگر بودى ، و نه چنين است . و آنچه بعضى گفتهاند كه معشوق همه يك « 7 » عقلست و جهات حركات از بهر نفع سافل اختيار كرد كه او را همه جهات يكى بود خطاست ، كه اگر « 8 » شايستى « 9 » كه به جهت حركت نفع سافل [ جويد ، شايستى كه بنفس حركت نيز نفع سافل ] « 10 » جستى . و سافل را آن وقع « 11 » نيست نزد او كه از بهر او بجنبد « 12 » يا به جهتى بجنبد « 13 » دون جهتى ، بلكه « 14 » هم چنان كه همه مشاركند در حركت دورى ، همه را يك معشوق است « 15 » و آن واجب الوجود است . و هم چنان كه حركتشان « 16 » مختلفست ، هر يك « 17 » را معشوقى « 18 » خاصّ است از عالم عقلى « 19 » كه نور واجب الوجود بواسطهء او بستاند « 20 » ، و چنان كه افلاك و حركات بسيارند پس عقول بسيارند . و معلوم شد كه فلك نفس دارد و نفس او « 21 »
--> ( 1 ) عقول : عقل F ( 2 ) كردن : كرد SH ( 3 ) بر سبيل تعاقب : سبيل F ( 4 ) مىآرد : آورد S ( 5 ) نوعش : - F ( 6 ) عقل بودى : بودى F ( 7 ) يك : - F ( 8 ) كه اگر : زيرا كه اگر SH ( 9 ) شايستى : نبايستى F ( 10 ) جويد شايستى . . . سافل : - H ( 11 ) آن وقع : وقعى SH ( 12 ) بجنبد : جنبد SH ( 13 ) به جهتى بجنبد : به جهتى جنبد S به جهتى H ( 14 ) بلكه : بل SH ( 15 ) معشوق است : معشوق F ( 16 ) حركتشان : حركاتشان SH ( 17 ) يك : يكى SH ( 18 ) معشوقى : معشوق F ( 19 ) عقلى كه : - F ( 20 ) بستاند : شاند H بسيارند F ( 21 ) او : او را F